تبليغاتX
کافه سیب
من نامه‌ای برای تو خواهم نوشت زود

شاید بخوانیش.

در نامه‌ام ولی

دیگر تعارفات

کم‌رنگ گشته است؛

من شعرهای ِ خوب برایت نوشته‌اَم

شعری که زندگی است۱

شعری که بودن است

شعری برای تو

شعری برای من

شعری....

 

من داستان ِ زندگیم را نوشته‌اَم

در صد هزار صفحه از این شعر ِ ناتمام۲

-شعری که زندگی است-

اما به قصه‌ی ِ عشق ِ تو چون رسید

                                                این داستان ِ من

دستم به هرزه قلب ِ تو را خط خطی کشید۳

آن هم کنار ِ دسته‌ای از قلب‌های ِ من

(این دست ِ من

اول هزار قلب برای خودم کشید

تا عاشقت شوم)،

این قلب ِ خط خطی

                          آن شعر ِ ناتمام را تمام کرد

حالا مرور می‌کنم....

اما عزیز ِ من!

این صد هزار صفحه‌ی ِ شعرم

تنها به گفتن ِ عشق ِ تو پر شده است

یعنی تمام ِ زندگیم عشق بوده است

عشقی قشنگ

آن هم به تو

من زندگی‌اَم را برای تو پست می‌کنم

شاید بخوانیش.


۱- یکی از اشعار احمد شاملو

۲- عنوان بعضی اشعار احمد شاملو

۳- قلب ِ خط خطی، مثل ِ پریای ِ خط خطی ی ِ شاملو

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:24 توسط سیب |

برای پرنده بودن باید بال داشت

ولی برای پرواز کردن کمی جرأت لازم است

...

تو داری؟

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 11:0 توسط سیب |

آره

.

.

خوب یادم میاد

که دوستم داشتی

ولی تو چرا یادت رفته

که دوستت دارم؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:55 توسط سیب |

هميشه حسوديم می‌شده

به هيچ کس

که بيشتر از من دوستش داری؛

و حسوديم می‌شود

به من

که اين قدر دوستت دارد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 9:17 توسط سیب |

۴ سال پیش تو پرشین بلاگ یه وبلاگ ساختم به اسم "شبانه‌های بی تو"، کلی هم زحمت کشیدم واسه طراحی قالب و کارهای گرافیکیش. ولی نهایتاْ از نوشتن تو اون وبلاگ دلسرد شدم. الان پس از چند سال با اینکه اون وبلاگ هنوز هستش من این وبلاگ رو ساختم (به دلایل مختلف)، امیدوارم از نوشتن تو این وبلاگ دلسرد نشم....

امروز یه سر زدم به "شبانه‌های بی تو". یکی از پست‌های اون وبلاگ رو عیناْ ایجا کپی می‌کنم۱. شاید خوشتون بیاد....



تولد

يا هو
امروز چهارشنبه دوم ارديبهشت است. يکشنبه همين هفته يعنی سی‌ام فروردين روز تولد من بود. اينکه چرا امروز اين را می نويسم جريانش مفصل است. اما به هر حال روز يکشنبه سی‌ام فروردين من بيست ساله شدم. يعنی درست بيست سال قبل در سی‌ام فروردين سال ۱۳۶۳ من به دنيا آمدم. ديروز فکر می کردم که در اين ۲۰ سال دنيا چقدر تغيير يافته است. همين اينترنت هم در اين ۲۰سال متولد شده است. به هر آنچه که مهم است اين است که من هم همراه با دنيا تغيير کرده ام. امروز من دانشجو هستم که اين مي‌تواند چيز مهمی باشد. امروز دوستانی دارم که چند سال قبل فکر داشتنشان را هم نمي‌کردم. به هر حال الان من بيست ساله هستم و وارد دهه سوم زندگی‌ام شده‌ام. اميدوارم بتوانم آن را با موفقيت به اتمام برسانم.
روز يکشنبه وقتی از خواب بيدار شدم اين شعر در ذهنم بود که فوراْ روی کاغذ نوشتمش.
تقديم به شما . اميدوارم خوشتان بيايد.

با چشمان پف کرده
خواب آلود
زمستان سرد
هیچ وقت فکرش را
هم نمي‌کردم
که یک روز
من زود تر از تو از خواب بیدار شوم
و پلک
هایت را ببینم که چگونه
چشمانت را
از من دریغ می
کنند
و من تنها
و تو بی صدا
و چینی تنهایی من چقدر نازک است .

هیچ وقت فکرش را
هم نمي‌کردم
که کسی اینچنین
تنهاییم را بر هم بزند:
I am rain
Open the door
و در را که باز می
کنم ...

راستی
تو چقدر شبیه بارانی !


راستی شما چه هديه‌ای به من می‌دهيد؟




۱- فقط کمی اشکالات ویرایشیش رو بر طرف کردم. خود متن رو اصلاْ دست نزدم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 16:58 توسط سیب |

دیشب برای اولین بار شعر "آیدا در آینه" شاملو رو دو بار خوندم. برای اینکه هر بار خودم میام اینجا دوباره بخونمش و برای اینکه شما هم اگه دوست داشتین این شعر رو بخونین، می‌ذارمش این زیر. با تشکر از سایت شاملو.

آیدا در آينه 

لبان‌ات 
        به ظرافت ِ شعر

شهواني‌ترين ِ بوسه‌ها را به شرمي چنان مبدل مي‌کند
که جان‌دار ِ غارنشين از آن سود مي‌جويد
تا به صورت ِ انسان درآيد.

و گونه‌هاي‌ات 
                  با دو شيار ِ مورّب،
که غرور ِ تو را هدايت مي‌کنند و 
                                          سرنوشت ِ مرا

که شب را تحمل کرده‌ام

بي‌آن‌که به انتظار ِ صبح 
                               مسلح بوده باشم،

و بکارتي سربلند را
از روسبي‌خانه‌هاي ِ دادوستد
سربه‌مُهر بازآورده‌ام.

هرگز کسي اين‌گونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گي نشستم!

 

 

و چشمان‌ات راز ِ آتش است.

و عشق‌ات پيروزي‌ي ِ آدمي‌ست
هنگامي که به جنگ ِ تقدير مي‌شتابد.

و آغوش‌ات
اندک جائي براي ِ زيستن
اندک جائي براي ِ مردن

و گريز ِ از شهر 
                   که با هزار انگشت 
                                           به‌وقاحت

پاکي‌ي ِ آسمان را متهم مي‌کند.

 

 

کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود
و انسان با نخستين درد.

در من زنداني‌ي ِ ستم‌گري بود
که به آواز ِ زنجيرش خو نمي‌کرد ــ
من با نخستين نگاه ِ تو آغاز شدم.

 

 

توفان‌ها

در رقص ِ عظيم ِ تو
                        به‌شکوه‌مندي 
                                          ني‌لبکي مي‌نوازند،

و ترانه‌ي ِ رگ‌هاي‌ات
آفتاب ِ هميشه را طالع مي‌کند.

بگذار چنان از خواب برآيم
که کوچه‌هاي ِ شهر
حضور ِ مرا دريابند.

دستان‌ات آشتي است
و دوستاني که ياري مي‌دهند

تا دشمني 
              از ياد 
                     برده شود.

پيشاني‌ات آينه‌ئي بلند است
تاب‌ناک و بلند،
که خواهران ِ هفت‌گانه در آن مي‌نگرند
تا به زيبائي‌ي ِ خويش دست يابند.

دو پرنده‌ي ِ بي‌طاقت در سينه‌ات آواز مي‌خوانند.
تابستان از کدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب‌ها را گواراتر کند؟

تا در آئينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من برکه‌ها و درياها را گريستم
اي پري‌وار ِ در قالب ِ آدمي
که پيکرت جز در خُلواره‌ي ِ ناراستي نمي‌سوزد! ــ
حضورت بهشتي‌ست
که گريز ِ از جهنم را توجيه مي‌کند،
دريائي که مرا در خود غرق مي‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.

و سپيده‌دم با دست‌هاي‌ات بيدار مي‌شود.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 15:51 توسط سیب |

نبودنت را اگرچه سال‌هاست به جشن نشسته‌ام

بودنت اتفاقی دیگر است

من مسافر پاییزم

و تو دوشیزه‌ی ِ مهر

دختر ِ روزهای ِ اردی‌بهشت.

پیوند ِ من و تو

دوستی آب است و گیاه

تو زیباترین شکوفه‌ی ِ نارنجی

که تنها در بهار می‌توان تُرا یافت

و من کوچک‌ترین قطره‌ی ِ آب

که در زمستان تُرا می‌خواهم

خواستن و نیافتنت

تلاشی بیهوده نیست

جستن برای یافتن حقیقت ِ خویش است

تو با من گیاه می‌شوی

و من بی تو قطره‌ام

این نهایت ِ من و تُست.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 15:37 توسط سیب |