تنها يك روز، يك روز تعطيل از فروردين مانده بود كه من متولد شدم.
اين يعني براي ديدن ماهي كه در آن به دنيا آمدم بايد يازده ماه صبر ميكردم.
تأسف برانگيز است، نه؟
□
يكشنبه سيام فروردين هزارُ سيصدُ هشتادُ هشت
25 سال يا ربع قرن از روزي كه من به دنيا آمدم ميگذرد و من بارها فروردين را ديدهام. اما نميدانم چرا هنوز نفهميدهام فروردين چه شكلي است و چرا من در اين ماه متولد شدهام.
تأسف برانگيز است، نه؟
میمانم، آتش میگیرم
در گرمسیر لبهایت
میمانم، آتش میگیرم
در گرمسیر نفسهایت
میمانم، آتش میگیرم
□
در سردسیر نگاهت
میمانم، آتش میگیرم
دنیا رو که نمیتونم به پات بریزم
ولی قول میدم
حتماْ دوسِت داشته باشم.
فقط نگاه کرد...
□
نمیدونم تا کی میخوام تو این خواب زمستونی باشم، ولی قول میدم حتماْ بیدار بشم.
یلدا
حسادت میکند؛
من
عاشقی.
فاتحانه نگاهم میکرد
و من
در اندیشهی ِ بوسهای دیگر ...
نمیدونم وظیفه تفسیر مطالب وبلاگم با منه یا نه. ولی انگار مطلب قبلی خیلی ذهن بازدید کنندهها رو مشغول کرده. شاید این آخرین توضیحی باشه که تو وبلاگ میذارم:
همه شما فیلم مرد نامرئی رو دیدین یا شاید داستانش رو خوندین. مرد نامرئی فقط وقتی لباس میپوشه دیده میشه و وقتی برهنه هست نه. فکر کنم نتیجه گرفته باشین که دختر نامرئی هم فقط وقتی لباس پوشیده دیده میشه. و نکته دیگه اینه که زیبایی فقط به چهره نیست، بلکه همه بدن انسان باید زیبا باشه و این زیبایی برای دختر نامرئی فقط از رو لباس قابل تشخیص هست. همین.